
چشمانت را برای زندگی می خواهم
اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش می خواهم
و پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم
خیالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را نیز برای پرستش
بی تو هستی تباه است خوبم روزگارم سیاه است خوبم
من كه از عشق تو زنده بودم من كه پیش تو شرمنده بودم
حیف باشد مرا واگذاری . در شب غصه تنها گذاری
تار نجوا كند عاشقانه بغض دل وا كند عاشقانه
شاعر لحظه های كبودم گریه شد هر چه از تو سرودم
گریه كردم كه شاید بمانی گر ز دستت براید بمانی
لیك بار سفر بسته بودی دیگر از زندگی خسته بودی
رفتی آرام ماوا بگیری در دل آسمان جا بگیری
شاید آنجا خدا را بیابی یار درد آشنا را بیابی
شاید آتجا دلت شاد گردد از غم و غصه آزاد گردد
من چه باید كنم با غم خویش با دل نا شكیبای درویش
من چه باید كتم با تباهی با غم این بی پناهی
چون زمینی پناهم تو بودی بهترین تكیه گاهم تو بودی
رفتی و بی تو من رو سیاهم گرچه بخشیده بودی گناهم
دوستت دارم
صفحه قبل 1 صفحه بعد
.gif)
.gif)


.gif)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.gif)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)



.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)

آمار
وبلاگ:
